صهیب صهیب ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

پسربلوچ

موش آزمایشگاهی شدم

1390/11/14 18:43
نویسنده : صهیب صلاح زهی
825 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دوستان.شماکه می دونید من مریض بودم. دوشنبه یازدهم بهمن حالم خیلی بدبود.مامانم منوبرد پیش یه دکتر.پس ازمعاینه ام دکتر گفت:حال پسرتان اصلاخوب نیست،بایدبستری بشه!

رفتیم بیمارستان ایران ایرانشهر،حدودساعت 18.یه خانم اومدبعدازاینکه 9جا ازدست وپامو سوراخ کرد بالاخره

تازه تونست سرم رو زیرجلدی وصل کنه!!!وباعث شدمحتویات سرم زیرپوستم بره!!!وآخرش هم باهزاربدبختی درست شد.

تازه این اولین شکنجه ام بود!!

عکسی که ازسینه ام گرفتند،دکتررابه این نتیجه رسوندکه سینه ام چرکی شده.کلی آمپول چرک خشکن برام نوشت،وگفت این بچه نباید چیزی بخوره حتی یه قطره آب!!! 

هرچه گریه کردم وآب خواستم کسی توجه نکرد.مامان صدا میزدم مامان بزرگو،وحتی به پرستاران باالتماس 

 آّب وغذا می خواستم .شنیده بودم بزگترا که روزه می گیرند،نهایتش 12-13ساعت چیزی نمی خورند،ولی من الان حدود27 ساعت بود که چیزی نخورده بودم.پرستاران واقعا دلشان به حال من می سوخت که می دیدند،لبام خشک شده ودیگه اشکی هم برام باقی نمانده بودوذکرم شده بود آب"آب"آب.

باگریه های من دیگه مامان هم به گریه افتاده بود.چندین بار پرستاران بااین دکترستمگر(میگی چراستمگر؟ادامه ماجراروبخون خودت بهش یه لقب بده)تماس گرفتند واومی گفت:هیچی بهش ندید.

شایدشمافکرکنید،خب حتمابا سرم به من غذا می دادند.آره یه سرم بود،ازاین نمکی ها!!!وچندین آمپول چرک خشک کن.آره این بود،همه ی غذایی که به من دادند.

همون شب مامان تصمیم گرفت که منو بدون اجازه دکتر مرخص کنه!

منوبردنداین بارپیش نه دکتر بلکه یه فرشته نجات!!!

تاعکس سینه منو دیدگفت:چیزی نیست!فقطِ یه حساسیت ساده ست!!!!!!!

مامان باتعجب به دکتر نگاه کردوادامه داد اخه همکارتون دکتر(د)چیزی دیگری گفته!!

دکتردرجواب یه لبخند زدو هیچی نگفت.

بعدا فهیمدم که دکتربااین لبخند می خواست بگه:دیگه همه پرسنل بیمارستان ازدست طبابت این ،به اصطلاح متخصص خسته شده اند.

مامان میگفت:همون روز بابای یکی ازبچه هابه این دامپزشک اعتراض کرده ،که چرابعدسه روز هنوز اجازه نمیدی به این بچه 4ماهه شیربدن!!! وبعدش بچه شو بدون اجازه این چوپان برده بیمارستان یه شهردیگه.

بازهم مامان میگفت:بعدازپرس وجو فهمیده که ،همیشه مردم بااین آقادرگیر هستند.کاش !من اولین وآخرین کودکی قربانی اشتباه(البته این یک اشتباه سهوی نبودچون اشتباه هرازگاهی رخ می دهد ولی این آقابه گواهی کارنامه کاریش یک بی سوادی تمام عیاراست)این به غلط دکترباشم.

باباکه ازدست این بیطارخیلی عصبانیه!!!گفته درمورداون بایدبه مسئولان امرگزارش داد.

راستی شنیده بودم مجلس لایحه حمایت ازکودکان رو تصویب کرده یعنی هرکس بعداز این مارو اذیت کنه سروکارش باقانونه.امامی دونم قانونگذارمنظورش بابا،ماماناوکسای دیگری بوده نه دامپزشکان!!!!!!!!!!!!!

من ازهمه دامپزشکان واقعی که مواظب هستن بزای چوپانا بیمارنشن ،تشکر می کنم.قصدجسارت به شمارو نداشتم.

درپایان از فرشته نجاتم «دکتر باآبرو» که چشمهاش مثل چشمای من به آبی بی کران آسمان می مونه تشکر می کنم و دست کوچکم را به نشانه احترام مانند پلیس های مهربون کنار پیشونیم نگه می دارم.ومی گم چاکرتم آقادکتر!

خدایا تو رابه عشق بین تو وکودکانی چون من قسم میدم ،که نگهداردکترای واقعی ومهربون باشی!!!

بااحترام:سیبی=صهیب(ما که هنوزیادنگرفتیم اسممون راتلفظ کنیم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

توسعه مکران - صلاح درخشان
14 بهمن 90 21:19
سلام صهیب جان به بابا بگو زیاد نگران نباشه از این دکترا هم زیاد دلخورنباشه کم کم یاد می گیرن و قتی به شهر خودشون رفتند طبیب های خوبی می شن
رودینی
29 بهمن 90 19:03
باعرض احترام اقای درخشان مگه بچه های ایرانشهری موش ازمایشگاهی هستن که کم کم یاد بگیرن این به اصطلاح دکترا جوری با مریض هاشون برخورد میکنن که انگار هنوز سر کلاس درسشون هستند و اگه کاری رو درست انجام ندن فوقش نمره عملیشون کم میشه متوجه نیستند که جون ی ادم وسطه
ابوبورجان
2 اسفند 90 11:49
سلام دائى جان انكريز
کیّا بلوچ
16 اسفند 90 17:57
سلام بابای صهیب. دوستمو میبردینش پیش ی دکتر نه ی گوسفند.
لاتحزن
8 اردیبهشت 91 15:12
سلام سیبی کوچولوی خوشمزه خیلی خوشحالم امروز وبتو پیدا کردم من بچه های شیرینی مثل شمارو خیلی دوست دارم امیدوارم همیشه سالم باقی بمونی امیدوارم دکترای خوبی مثل اسحاقی و با ابرو به ایرانشهر برای نجات نوگلای زندگی بیان... بدرود سیب قرمز
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسربلوچ می باشد